مامیلاریا

...کاکتوس ها، گل میدهند

مامیلاریا

...کاکتوس ها، گل میدهند

۵۰ مطلب با موضوع «روزنوشت ها» ثبت شده است

فرقی نمی کند دین و آیینت چه باشد و یا اصلا آتئیست باشی و به ماورا و روح و این حرف ها بی معتقد...

شامپو که میزنی، حمام پر از ارواح خبیثه می شود!

باید حتما با آن سرو صورت کفی یک چشمت را باز کنی تا یکوقت تو را نخورند... و تا عمق جانت بسوزد!


پ.ن: وقتی صدای آواز خوندن کسی که تو حمومه میره بالا و اوج میگیره! یعنی دقیقا به مرحله ای رسیده که چشماشو بسته و شامپو به سرش زده و....!

پ.ن: روز نوشت :)

خوبم.

هر انسانی برای جلوگیری از انفجار درونی راهی دارد. یک نفر قدم میزند. دیگری در خلوت اشک میریزد و یا دقو دلیش را سر کسی خالی میکند. یک نفر هم دست به قلم میشود. اما من که دلم می گیرد، دست به کفگیر و ملاقه میشوم و شروع به اشپزی میکنم.

یا صدای اهنگ را زیاد میکنم و ریتمیک کارم را میکنم. یا خودم شروع میکنم اواز خواندن! اصلا هم برایم مهم نیست صدایم شبیه فلان خواننده ی محبوب، دلنشین و روح نواز باشد، یا مو را به تن گربه های خیابان سیخ کند و گوشخراش یا عامیانه ترش تو مخی باشد! هوس خواندن که کنم میزنم زیر اواز! در حمام و توالت و گاهی که احساس خوش صداتر بودن بکنم حین اشپزی!

آنهم چه اهنگی:

تو که ماه بلند اسمونی.. منم ستاره میشم دورت و میگیرم! تو که ستاره میشی دورمو میگیری منم... !

اشپزی هم که تمام میشود. دیگر حالم خوب شده. انقدر خوب که میتوانم بیایم همین حرفهای کم اهمیت را در وبلاگم بنویسم:)


پ.ن: خیلی خیلی روزنوشت

کی و کجا؟

در داستان نویسی یک نکته ای هست که میگوید باید بدانی داستان را کجا تمام کنی و دیگر ادامه ندهی!
بعد از حل ماجرا، به جای خواننده نتیجه گیری نکنی و توضیح ندهی! زیادی کشش ندهی، سریع تمامش کنی؛ اما نه انقدر تند و سریع که خواننده گیج شود و یک پا در هوا بماند.
خلاصه باید بدانی کجا و کی دیگر ننویسی و نقطه آخر را بگذاری. یا بهتر و عامیانه ترش، چه زمانی خفه شوی و بروی پی کارت!
من این نکته را هنوز نتوانستم خوب یاد بگیرم.
نه در داستان نویسی..
نه در روابطم با ادمهای اطراف!


پ.ن: روزنوشت

خسته به خانه رسیدم . مامان با چادر گل گلیش نماز میخواند. به ساعت نگاه کردم. نه شب بود. دلم ضعف میرفت. پس دیگر خاله نمیرسید که بیاید خانه ی ما. از صبح که تلفن کرده بود شاید برای شام بیایم، تا همین چند دقیقه پیش دعا دعا میکردم شایدش نگیرد و نیاید. انقدر خسته بودم که حوصله مهمان نداشتم.
شالم را از سرم باز کردم و بلند گفتم: خاله نیومد؟
مامان رفت رکوع...
دوباره گفتم: بهتر. اصلا حوصلشو نداشتم.
مامان رفت سجده...
رفتم سمت سرویس بهداشتی تا آبی به دست و صورتم بزنم.
مامان همانطور که دستهای خیسش را تکان میداد از توالت امد بیرون!
اوه خدای من...


پ.ن: روزنوشت

در کشور کره جنوبی یک قانون وجود دارد که اگر کسی خواب است نباید او را بیدار کنی! چون خواب را مقدس میدانند.
و من حتم دارم اگر در کره جنوبی متولد میشدم، گونه ی جدیدی از انسان کشف میشد که تمام زمستان، زیر یک پتوی گرم و نرم، به خواب زمستانی فرومیرفت...


پ.ن: روزنوشت